جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى

121

ميزان الملوك والطوائف وصراط المستقيم في سلوك الخلائف ( فارسى )

هرات نمود با او عساكر بسيار بود . بعضى از بىاصلان اشاره نمودند به او كه عساكر محتاج به نفقه مىباشند اگر كه امر فرمائى كه از هريك نفر از رعايا يك درهم گرفته شود هر آينه هزار ، هزار درهم مىشود و نفقه عساكر مىگذرد و به فراست و به نور پادشاهى خود تأمّل نمود و توكل بر خداوند فرمود و آن سخن را قبول ننمود و فرمود كه رزق عساكر بر خداى مىباشد و در آن وقت اتفاق افتاد يكى از جوارى او خواست كه غسل نمايد و گردن‌بندى را كه منتظم از ياقوت در گردن او بود بيرون آورد و بر زمين گذارد و مرغى از هوا آن را ديد و گمان نمود كه پارچه گوشتى است و فرود آمد و آن را به چنگال خود برداشت و پرواز نمود . پس خدّام در عقب او رفتند ناگاه رسيدند به او در لب چاهى و آن مرغ گردن‌بند را به آن چاه انداخت آنگاه يكى از خدّام به چاه فرو رفت كه آن را بردارد ناگاه ديد كه صناديق متعدده مملوّ از اموال در آن چاه گذارده است و گويا كه از ذخيره‌هاى حكّام سابقين بوده است و آن صناديق را بيرون آوردند و نفقهء عساكر را داد و ظلم كردن بر رعايا مستغنى شد . حكايت و موعظه ديگر كه مناسب اين مقام است ؛ مظفرى در تاريخ خود نقل نموده است كه چون منصور دوانيقى حج نمود در سال يك‌صد و چهل و چهار از هجرت ، منزل خود را دارندوه قرار داد و در شبها مشغول به طواف مىشد و احدى مطلع بر او نمىگرديد و چون صبح مىشد نماز را با مردمان مىگذارد و بعد از آن در موكب خود به منزل مىآمد در بعضى از آن شبها شنيد گوينده‌اى را كه مىگويد : بارالها شكايت مىنمايم به سوى تو از ظاهر شدن بغى و فساد در زمين و از ظلمى كه حايل شده است در ميان حق و اهل آن ، پس منصور او را طلبيد و گفت اين چه سخن بود كه از تو شنيدم ، در جواب گفت كه اگر امان بدهى مرا بر جان خود هر آينه خبر مىدهم تو را به امور از اصل و ريشه آن . پس گفت به تو امان دادم ، آنگاه گفت : توئى آنچنان كسى كه غالب شده است بر تو طمع تا اينكه حايل شده است ما بين تو و حق و حاصل شده است بغى ، ظلم و فساد در زمين ، به درستى كه خداوند به تو واگذارده است امور مسلمانان را و تو را بر آنها راعى و سلطان